سفارش تبلیغ
صبا ویژن

السلام علیک یا فاطمة الزهراء سلام الله علیها

In the Name of Allah

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
اَلسَّلامُ عَلَیکمْ یا اَهْلَ بَیتِ النُّبُوَّة
یا زهرا سلام الله علیها

الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم

تفسیر آیات 121 تا 122 سوره آل مبارکه عمران

121 وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِکَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِینَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ 122 إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْکُمْ أَنْ تَفْشَلا وَ اللّهُ وَلِیُّهُما وَ عَلَى اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ

ترجمه
121 ـ و (به یاد آور) زمانى را که صبحگاهان، از میان خانواده خود، جهت انتخاب اردوگاه جنگ براى مؤمنان، بیرون رفتى! و خداوند شنوا و دانا است. 122 ـ (و به یاد آور) زمانى را که دو طایفه از شما تصمیم گرفتند سستى نشان دهند (و از بین راه باز گردند); و خداوند پشتیبان آنها بود; و افراد با ایمان، باید بر خدا توکل کنند!.

تفسیر
از اینجا آیاتى شروع مى شود که درباره یک حادثه مهم و پر دامنه اسلامى یعنى جنگ «احد» نازل شده است; زیرا از قرائنى که در آیات فوق وجود دارد استفاده مى شود این دو آیه، بعد از جنگ احد نازل شده و اشاره به گوشه اى از جریانات این جنگ وحشتناک مى کند و بیشتر مفسران نیز بر همین عقیده اند. در آغاز اشاره به بیرون آمدن پیامبر(صلى الله علیه وآله) از «مدینه» براى انتخاب لشکرگاه در دامنه کوه «احد» کرده، مى فرماید: «اى پیامبر! به خاطر بیاور آن روز را که صبحگاهان از «مدینه» از میان بستگان و اهل خود بیرون آمدى تا براى مؤمنان پایگاه هائى براى نبرد با دشمن آماده سازى» ( وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِکَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِینَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ ). در آن روز گفتگوهاى زیادى در میان مسلمانان بود و همان طور که در شرح حادثه احد به زودى اشاره خواهیم کرد. درباره انتخاب محل جنگ و این که داخل «مدینه» بوده باشد یا بیرون «مدینه» ، در میان مسلمانان اختلاف نظر شدید بود. پیامبر(صلى الله علیه وآله) پس از مشورت کافى نظر اکثریت مسلمانان را ـ که جمع زیادى از آنان را جوانان تشکیل مى دادند ـ انتخاب کرد و لشکرگاه را به بیرون شهر و دامنه کوه احد منتقل ساخت، و طبعاً در این میان، افرادى بودند که در دل، مطالبى پنهان مى داشتند و به جهاتى حاضر به اظهار آن نبودند. جمله آخر آیه به این معنى اشاره کرده مى گوید: «خداوند هم سخنان شما را مى شنید و هم از اسرار درون شما آگاه بود» ( وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ)
سپس به گوشه دیگرى از این ماجرا اشاره کرده مى فرماید: «در آن هنگام دو طایفه از مسلمانان تصمیم گرفتند که سستى به خرج دهند و از وسط راه به مدینه بازگردند» ( إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْکُمْ أَنْ تَفْشَلا ). که این دو طایفه طبق نقل تواریخ «بنو سلمه» از قبیله اوس و «بنو حارثه» از قبیله خزرج بودند. علت این تصمیم، شاید این بود که آنها از طرفداران نظریه «جنگ در شهر» بودند و پیامبر با نظر آنها مخالفت کرده بود. به علاوه چنان که خواهیم گفت: «عبداللّه بن ابى سلول» با سیصد نفر از یهودیانى که به لشکر اسلام پیوسته بودند بر اثر مخالفت پیامبر(صلى الله علیه وآله) با ماندن آنها در اردوگاه اسلام، به «مدینه» بازگشتند. و همین موضوع، تصمیم آن دو طایفه مسلمان را بر ادامه راهى که در پیش گرفته بودند سست کرد. اما چنان که از ذیل آیه استفاده مى شود: آن دو طایفه به زودى از تصمیم خود بازگشتند، و به همکارى با مسلمانان ادامه دادند، لذا قرآن مى گوید: «خداوند یاور و پشتیبان این دو طایفه بود و افراد با ایمان باید بر خدا تکیه کنند» ( وَ اللّهُ وَلِیُّهُما وَ عَلَى اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ). ضمناً باید توجه داشت: ذکر ماجراى «احد» به دنبال آیاتى که قبلا درباره عدم اعتماد به کفار بود، اشاره به یک نمونه زنده از این واقعیت است; زیرا همان طور که گفتیم و نیز بعداً مشروحاً خواهیم گفت، پیغمبر اجازه نداد یهودیانى که به ظاهر به حمایت او برخاسته بودند، در لشکرگاه اسلام بمانند; زیرا هر چه بود آنها بیگانه بودند و بیگانگان نباید محرم اسرار و تکیه گاه مسلمانان در آن شرایط حساس شوند.

در اینجا لازم است قبلاً اشاره اى به مجموع حوادث احد گردد: از روایات و تواریخ اسلامى چنین استفاده مى شود، هنگامى که قریش در جنگ بدر شکست خوردند و با دادن هفتاد کشته، و هفتاد اسیر به «مکّه» مراجعت کردند، ابو سفیان به مردم «مکّه» اخطار کرد، نگذارند زنان بر کشته هاى بدر گریه کنند; زیرا اشک چشم، اندوه را از بین مى برد، و عداوت و دشمنى را نسبت به محمّد از قلب هاى آنان زایل مى کند. ابو سفیان خود عهد کرده بود ما دام که از قاتلان جنگ بدر انتقام نگیرد، با همسر خود همبستر نشود! به هر حال طایفه قریش با هر وسیله اى که در اختیار داشت، مردم را به جنگ با مسلمانان تحریک مى کردند و فریاد «انتقام! انتقام!» در شهر «مکّه» طنین انداز بود. در سال سوم هجرت، قریش به با سه هزار سوار و دو هزار پیاده، به عزم جنگ با پیامبر(صلى الله علیه وآله) با تجهیزات کافى از «مکّه» خارج شدند، و براى این که در میدان جنگ بیشتر استقامت کنند، بت هاى بزرگ و زنان خود را نیز با خود حرکت دادند.
عباس عموى پیامبر هنوز اسلام نیاورده بود، و در میان قریش به کیش و آئین آنان باقى بود، ولى از آنجا که به برادرزاده خود، زیاد علاقمند بود، هنگامى که دید لشکر نیرومند قریش به قصد جنگ با پیامبر(صلى الله علیه وآله) از «مکّه» بیرون آمد، بى درنگ نامه اى نوشت، و به وسیله مردى از قبیله «بنى غفار » به «مدینه» فرستاد. پیک «عباس » به سرعت به سوى «مدینه» روان شد، هنگامى که پیامبر از جریان مطلع شد با «سعد بن ابى» ملاقات کرد و گزارش عباس را به او رساند، و حتى المقدور سعى مى شد این موضوع مدتى پنهان بماند.

در همان روز که نامه عباس به پیامبر(صلى الله علیه وآله) رسیده بود، به چند نفر از مسلمانان دستور داد به راه «مکّه» و «مدینه» بروند و از اوضاع لشکر قریش اطلاعاتى به دست آورند. طولى نکشید دو نیروى اطلاعاتى محمّد(صلى الله علیه وآله) که براى کسب اطلاع رفته بودند، باز گشتند، و چگونگى قواى قریش را به پیغمبر(صلى الله علیه وآله) رساندند، و گفتند: این سپاه نیرومند تحت فرماندهى خود ابو سفیان است. پیامبر(صلى الله علیه وآله) پس از چند روز، همه اصحاب و اهل «مدینه» را دعوت کرد و براى رسیدگى به این وضع، جلسه اى تشکیل داد، و موضوع دفاع را آشکارا با آنها در میان گذاشت. آن گاه در این که: در داخل «مدینه» به پیکار دست زنند، و یا این که از شهر خارج شوند، با مسلمانان به مذاکره پرداخت. عده اى گفتند: از «مدینه» خارج نشویم، و در کوچه هاى تنگ شهر با دشمن بجنگیم; زیرا در این صورت حتى مردان ضعیف و زنان و کنیزان نیز مى توانند به لشکر کمک کنند. «عبداللّه بن أُبَىّ» بعد از گفتن این سخنان اضافه کرد: اى رسول خدا! تا کنون هیچ دیده نشده است ما داخل حصارها و درون خانه خود باشیم، و دشمن بر ما پیروز شود!. این رأى به خاطر وضع خاص «مدینه» در آن روز مورد توجه پیغمبر(صلى الله علیه وآله) هم بود، او نیز مى خواست در «مدینه» توقف کنند و در داخل شهر با قریش به مقابله پردازند. ولى گروهى از جوانان و جنگجویان با این رأى مخالف بودند، «سعد بن معاذ» و چند نفر از قبیله اوس، برخاسته، گفتند: اى پیامبر! در گذشته کسى از عرب قدرت این که در ما طمع کند نداشته است، با این که ما در آن موقع مشرک و بت پرست بودیم. و هم اکنون که تو در میان ما هستى، چگونه مى توانند در ما طمع کنند؟! نه، حتماً باید از شهر خارج شده با دشمن بجنگیم. اگر کسى از ما کشته شود شربت شهادت نوشیده است. و اگر هم کسى نجات یافت به افتخار جهاد در راه خدا نائل شده است. این گونه سخنان و حماسه ها طرفداران خروج از «مدینه» را بیشتر کرد، به طورى که طرح «عبداللّه بن أُبَىّ» در اقلیت افتاد. خود پیغمبر(صلى الله علیه وآله) با این که تمایل به خروج از «مدینه» نداشت به این مشورت احترام گذاشت و نظریه طرفداران خروج از «مدینه» را انتخاب کرد، با یک نفر از اصحاب براى مهیا کردن اردوگاه از شهر خارج شد و محلى را که در دامنه کوه احد از جهت شرائط نظامى موقعیت حساسى داشت براى اردوگاه انتخاب فرمود.

روز، جمعه بود که پیامبر(صلى الله علیه وآله) این مشورت را به عمل آورد، پس از آن براى اداى خطبه نماز جمعه ایستاد، بعد از حمد و ثناى خداوند یکتا، مسلمانان را از نزدیک شدن سپاه قریش آگاه ساخت و فرمود: «اگر شما با جان و دل براى جنگ آماده باشید و با چنین روحیه اى با دشمنان بجنگید خداوند به طور یقین پیروزى را نصیبتان مى کند» و در همان روز با هزار نفر از مهاجر و انصار رهسپار اردوگاه شدند. پیغمبر(صلى الله علیه وآله) شخصاً فرماندهى لشکر را بر عهده داشت، و قبل از آن که از «مدینه» خارج شوند دستور داد: سه پرچم ترتیب دهند، یکى را به مهاجران و دو تا را به انصار اختصاص داد. پیامبر(صلى الله علیه وآله) فاصله میان مدینه و احد را پیاده پیمود، و در طول راه از صفوف لشکر سان مى دید و به دست خود صفوف لشکر را مرتب و منظم مى ساخت، تا در یک صف راست و مستقیم حرکت کنند. مورخ معروف «حلبى» در کتاب خود مى نویسد: پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) هنوز به احد نرسیده بود که ضمن بازدید از لشکر، گروهى را در میان آنها دید که هرگز ندیده بود، پرسید: اینها کیستند؟ عرض کردند: عده اى از یهودند که با «عبداللّه ابن أبَىّ» هم پیمان بوده اند، و بدین مناسبت به یارى مسلمانان آمده اند، حضرت تأملى کرد و فرمود: «براى جنگ با مشرکان از مشرکان نتوان یارى گرفت، مگر این که مسلمان شوند». یهود این پیشنهاد را قبول نکردند، و همگى به «مدینه» باز گشتند، و به این ترتیب از قواى یک هزار نفرى پیامبر(صلى الله علیه وآله) سیصد تن کم شد ولى مفسران نوشته اند: چون با پیشنهاد «عبداللّه ابن أبَىّ» موافقت نشد، او در اثناى راه از همراهى پیامبر خوددارى نمود، و با جمعى که تعدادشان بالغ بر سیصد نفر بود به «مدینه» بازگشتند. به هر حال، پیامبر(صلى الله علیه وآله) پس از تصفیه لازم، با قواى خود که هفتصد نفر بودند به پاى کوه احد رسید، بعد از اداى نماز صبح صفوف مسلمانان را آراست. «عبداللّه ابن جبیر» را با پنجاه نفر از تیراندازان ماهر، مأمور ساخت در دهانه شکاف کوه قرار گیرند، و به آنها اکیداً توصیه کرد: در هر حال از جاى خود تکان نخورند و پشت سر سپاه را حفظ کنند، و فرمود حتى اگر ما دشمن را تا «مکّه» تعقیب کنیم و یا اگر دشمن ما را شکست داد و ما را تا «مدینه» مجبور به عقب نشینى کرد، باز هم از سنگرگاه خود دور نشوید. از آن طرف «ابو سفیان»، «خالد بن ولید» را با دویست سرباز زبده، مراقب این گردنه کرد و دستور داد در کمین باشید، وقتى سربازان اسلام از این دره کنار کشیدند، بلافاصله لشکر اسلام را از پشت سر مورد حمله قرار دهید.

دو لشکر در مقابل یکدیگر صف آرائى کرده، مهیاى جنگ شدند، این دو سپاه هر کدام به نوعى مردان خود را به جنگ تشویق مى کردند. ابو سفیان، به نام بت هاى کعبه و جلب توجه زنان زیبا، جنگجویان خود را بر سر ذوق و شوق مى آورد! اما پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) به نام خدا و مواهب الهى، مسلمانان را به جنگ تشویق مى نمود. اینک، صداى «أَللّهُ أَکْبَرُ، أَللّهُ أَکْبَرُ» مسلمانان تمام جلگه و دامنه احد را پر کرده است. و در طرف دیگر میدان، زنان و دختران قریش، براى تحریک عواطف و احساسات جنگجویان قریش، اشعارى را گویا با دف و نى مى خوانند. پس از شروع جنگ، مسلمانان با یک حمله شدید توانستند، لشگر قریش را در هم بشکنند، آنها پا به فرار گذاردند، و سربازان اسلام به تعقیب آنها پرداختند. «خالد بن ولید» که شکست قریش را قطعى مى دانست خواست از راه دره، مسلمانان را از پشت سر مورد حمله قرار دهد ولى تیراندازان، آنها را مجبور به عقب نشینى کردند. این عقب نشینى قریش باعث شد جمعى از تازه مسلمانان به خیال این که دشمن شکست خورده است براى جمع آورى غنائم یک مرتبه پست هاى خود را ترک کنند، و حتى تیراندازانى که در بالاى کوه ایستاده بودند، سنگر خود را ترک گفتند و به میدان جنگ ریختند. هر قدر «عبداللّه بن جبیر» دستور پیغمبر(صلى الله علیه وآله) را متذکر شد به جز عده کمى که عددشان حدود ده نفر بود، در جایگاه حساس خود نایستادند. نتیجه مخالفت دستور پیامبر(صلى الله علیه وآله) این شد که: «خالد بن ولید» با دویست نفر دیگر که در کمین بودند چون شکاف کوه را از پاسداران خالى دیدند، به سرعت بر سر «عبداللّه ابن جبیر» تاختند و او را با یارانش کشتند، و از پشت سر به لشکر اسلام حمله آوردند. ناگهان مسلمانان خود را از هر طرف زیر شمشیر دشمن دیدند، نظم و هماهنگى آنها از میان رفت، فراریان لشکر قریش همین که اوضاع را چنین دیدند، برگشتند و مسلمانان را دایرهوار در میان گرفتند. در همین موقع افسر شجاع اسلام حمزه سید الشهداء با بعضى دیگر از یاران شجاع پیامبر(صلى الله علیه وآله) شربت شهادت نوشیدند، و جز عده معدودى که پروانهوار اطراف رهبر خود را گرفته بودند، بقیه از وحشت پا به فرار گذاشتند. در این جنگ خطرناک آن که بیش از همه فداکارى مى کرد و هر حمله اى که از جانب دشمن به پیغمبر مى شد دفع مى نمود، على ابن ابیطالب (علیه السلام) بود. على(علیه السلام) با کمال رشادت مى جنگید، تا این که شمشیرش شکست، پیغمبر(صلى الله علیه وآله) شمشیر خود را که موسوم به «ذو الفقار» بود، به على(علیه السلام) داد. سرانجام پیغمبر(صلى الله علیه وآله) در جائى سنگر گرفت، و على(علیه السلام) همچنان از او دفاع مى کرد، تا آن که طبق نقل بعضى از مورخان بیش از شصت زخم به سر، صورت و بدن او وارد آمد، و در همین موقع بود که پیک وحى به پیامبر عرضه داشت: اى محمّد!(صلى الله علیه وآله) معناى مواسات همین است، پیغمبر فرمود: «على (علیه السلام) از من است و من از اویم» و جبرئیل افزود: و من هم از هر دوتاى شما! امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: پیامبر(صلى الله علیه وآله) پیک وحى را میان زمین و آسمان مشاهده کرد که مى گوید: «لا سَیْفَ اِلاّ ذُوالْفَقارِ وَ لا فَتى اِلاّ عَلِىٌّ در این اثنا فریادى برخاست که: محمّد (صلى الله علیه وآله) کشته شد!

بعضى از سیره نویسان مى گویند: «ابن قمعه» ، «مصعب» سرباز اسلامى را به گمان این که پیغمبر است با ضربه سختى از پاى در آورده، سپس با صداى بلند فریاد زد: به «لات و عُزّى» سوگند که محمّد(صلى الله علیه وآله) کشته شد! این شایعه خواه از طرف مسلمانان بوده، یا از طرف دشمن، بى گمان بنفع اسلام و مسلمین بود; زیرا دشمن به گمان این که محمّد(صلى الله علیه وآله) کشته شد «احد» را بقصد «مکّه» ترک گفت، و گر نه قشون فاتح قریش که شدیدترین کینه و دشمنى را نسبت به پیامبر(صلى الله علیه وآله) داشتند و بدین قصد هم آمده بودند که این دفعه از او انتقام بگیرند بدون کشتن آن حضرت احد را ترک نمى کردند. نیروى پنج هزار نفرى قریش حتى نخواست پس از پیروزى در میدان جنگ شب را به صبح برساند، همان دم راه «مکّه» را پیش گرفت و حرکت کرد! خبر کشته شدن پیامبر(صلى الله علیه وآله) تزلزل بیشترى در جمعى از مسلمانان به وجود آورد، و آن عده از مسلمانان که در میدان جنگ بودند براى این که بقیه پراکنده نگردند و تزلزل و اضطراب آنان بر طرف شود پیغمبر(صلى الله علیه وآله) را بالاى کوه بردند تا به مسلمانان نشان دهند که: پیغمبر زنده است، فراریان برگشتند و به دور حضرت جمع شدند. پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فراریان را ملامت مى کرد که: چرا در چنان وضع خطرناک فرار کردید، مسلمانان با این که شرمنده بودند زبان به عذر گشوده، گفتند: اى رسول خدا! ما خبر قتل تو را شنیدیم و از شدت ترس فرار کردیم. بدین ترتیب، در جنگ احد نسبت به مسلمانان خسارات مالى و جانى فراوانى وارد شد، هفتاد تن از مسلمانان در میدان جنگ کشته شدند و عده ى زیادى مجروح افتادند. اما مسلمانان از شکست، درس بزرگى آموختند که ضامن پیروزى آنها در میدان هاى آینده شد، و در آیات آینده بررسى وسیعى روى اثرات گوناگون این حادثه بزرگ ـ به خواست خدا ـ انجام خواهد شد.

کانال فضیلتها

https://t.me/fazylatha

کانال طاووس الجَنَّه:

https://t.me/tavoosoljannah

کانال شَرحِ سِرّ ( تماشاگه راز):

https://t.me/sharheser

پایگاه اطلاع‌رسانی سید ابراهیم رئیسی:

https://raisi.ir/service/election

وبلاگ (مشاهده کل مطالب):

http://qaem14.blog.ir

الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم

بخش فیلم

الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم